
اگر نندازی مثل شلوار تنگ تا ته می سوزاندت.دل تنگ را باید دور انداخت .پ.ن:برای اولین بار بی قرار نگاهت شدم. بی قرار اون لبخند معنا دار شاید ظاهری ات را.عکس هات رو نا امیدانه پشت سر هم رد می کردم.می دونم هیچ وقت دیگه نخواهی اومد.و من یک روز صبح از خواب پا میشم در حالی که نسبت به همه ی این قضایا بی حس شدم.آمین....
ادامه مطلب
"... برادر،تو رفتی و ما هم چنان در کار ساختن تمدنّ های بزرگ، فتح های نمایان و افتخارات عظیم بودیم. به دهات و روستاهایمان می آمدند و چون چهارپایانمان می گرفتند و می بردند و به کار ساختن گورهاشان می گماشتند که اگر در ضمن کار تحمّلمان پایان می گرفت، چون سنگی در بنا می نشستیم و اگر می توانستیم کار را به پایان ببریم، شکوه و عظمت و افتخار بنا به نام کسی دیگر ثبت می شد. و از ما نامی در خاطره ای نمی ماند.گاهی ما را به جنگ می بردند، جنگ علیه کسانی که نمی شناختیم، و شمشیر کشیدن به روی کسانی که نسبت به آن ها هیچ کینه ای نمی ورزیدیم. و حتّی کسانی که همراه و هم طبقه و هم س...
ادامه مطلب
«ما میرویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟ ما میگذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایهها خواهد نشست؟»...
ادامه مطلب